تبلیغات
یادداشت‌های یوسف - مطالب نقد
منوی اصلی
یادداشت‌های یوسف
  • جمعه 1395/04/4 19:01 نظرات ()
    درباره‌ی کتاب The devil we know: Dealing with the new Iranian superpower (شیطانی که می‌شناسیم: کنار آمدن با ابرقدرت جدید ایرانی) اثر رابرت بائر (مأمور سابق سیا)

    رابرت بائر ماموری است که سال‌ها در کشورهای خاورمیانه حضور داشته است. او دست کم در این کتاب به سفرهای کاری خود به فلسطین، اسرائیل، سوریه، عراق، کردستان عراق، اردن، پاکستان، کشورهای عرب خلیج فارس و ایران اشاره می‌کند. وی به زبان‌های فارسی، عربی، فرانسوی، آلمانی و طبعاً انگلیسی مسلط است. همچنین با زبان‌های روسی، تاجیکی و بلوچی آشنایی دارد. نویسنده به واسطه‌ی کار خود بارها با تروریست‌های دستگیرشده، خانواده‌های آن‌ها، روحانیون شیعه و سنی، نظامیان، شبه‌نظامیان، مأموران اطلاعاتی و بسیاری افراد دیگر مصاحبه کرده است.
    بائر در این کتاب ایران را به عنوان کشوری معرفی می‌کند که سیاست ترور را سال‌ها پیش در دهه ۹۰ کنار گذاشته و اکنون وارد دوران عقلانیت شده است. او می‌گوید ایران به نیکی دریافته با استفاده از تاکتیک شهادت‌طلبی که از شاخصه‌های اصلی تشیع است نه تنها می‌تواند بر دشمنان فعلی خود غلبه کند بلکه امیدی برای مردمان کشورهای اسلامی غالباً عرب باشد که تا به حال هیچ پیروزی مهمی در برابر غرب نداشته‌اند. او بر این باور است که اعراب نه با ملی‌گرایی، نه با بنیادگرایی و نه حتی با اسلام سنی نتوانسته‌اند و نخواهند توانست کاری از پیش ببرند. تفاوت یک بمب‌گذار انتحاری شیعه با یک بمب‌گذار سنی از دید وی، این است که اولی فقط برای کشتن آدم‌ها و انتقام دست به این کار نمی‌زند و دلیل استراتژیکی برای آن دارد. اما دومی تنها به واسطه‌ی آموزه‌های سطحی که احتمالاً از امام جماعت مسجد خود شنیده، صرفاً برای قتل عده‌ای که به زعم وی کافر هستند دست به این کار می‌زند. بائر دلیل این تفاوت را وجود خاصیت سلسله‌مراتبی در روحانیت شیعه و نبودِ آن میان روحانیون سنی می‌داند.
    به باور او، ایران در مسیر امپراتوری خود دیدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ی مذهبی و قومی را کنار گذاشته و با سنی‌ها هم کنار آمده است. وی این سطح از پیشرفت در سیاست‌گذاری در یک کشور خاورمیانه‌ای را زنگ خطری برای غرب می‌داند. همچنین او تقیه را به عنوان ابزاری برای پنهان‌کاری می‌داند و می‌گوید که شما نمی‌دانید در حزب‌اله لبنان چه می‌گذرد، چه کسانی فرمانده هستند و چه کسانی تصمیم‌گیر. بائر این آموزه‌ها را مختص نیروهای ایرانی می‌داند که به حزب‌الله آموزش داده‌اند و در عوض نیروهای سنی را در این زمینه به حدی ضعیف معرفی می‌کند که شکست‌های پی در پی نیروهای فلسطینی از اسرائیل را به واسطه‌ی همین نقطه ضعف می‌داند.
    بائر بر این باور است که این شاخصه‌ها در کنار اشتباهات راهبردی آمریکا در حمله به عراق و افغانستان باعث شد تا فضا برای تصمیم ایران در تشکیلِ امپراتوریِ جدیدِ پارسی بیش از پیش فراهم گردد. او بر این باور است که عراق، لبنان، سوریه، فلسطین، یمن و بحرین در چنگ ایران هستند و سایر کشورهای این منطقه نیز مسیر مشابهی را خواهند پیمود. وی حتی نفوذ ایران در میان کردها را تا جایی می‌داند که ایران را اصلی‌ترین حامی پ‌ک‌ک قلمداد می‌کند.
    نویسنده‌ی کتاب، میل به تشکیل امپراتوری در میان ایرانیان را امری جاافتاده می‌داند و معتقد است که این مسأله بین ایرانیان مذهبی و سکولار یکسان است. بائر سده‌ی ۲۱ را سده‌ی شیعیان ایرانی می‌داند که ۱۳۰۰ سال تحت ظلم و ستم سنی‌ها بوده‌اند و حالا فرصتی برای نجات از چنگ آن‌ها بدست آورده‌اند. از سوی دیگر ایرانیانی که کمتر مذهبی هستند هم به‌واسطه‌ی ضربات شدیدی که از حملات اعراب مسلمان و سایر ملل خورده‌اند، میل شدیدی به بازگشت به شکوه گذشته دارند. این دو نگاه در ایرانی‌ها باعث شده تا هر کدام از آن‌ها، از استاد دانشگاه گرفته تا کشاورز دهاتی چنین آرزویی را در دل بپرورانند. بائر می‌گوید که غیرممکن است که با یک ایرانی صحبت کنید و وی از تاریخ نگوید؛ برای یک ایرانی، تاریخ همه چیز است.
    او آمریکا را ناگزیر از توافق با ایرانی‌ها می‌داند چون این تنها ایران است که می‌تواند صلح و ثبات را در منطقه حکم‌فرما کند. بائر بر این باور است که اعراب خلیج فارس حکومت‌های فاسدی هستند که جز به‌رخ کشیدن ثروت خود هیچ کار دیگری بلد نیستند و می‌خواهند تمام مشکلات را با پول حل کنند. پاکستان را کشوری نظامی می‌داند که هر آن در معرض انفجار است. باقی کشورها هم محلی از اعراب ندارند.
    نکته‌ی جالب وی در مورد اسرائیل است. او معتقد است که در صورت توافق آمریکا با ایرانی‌ها و پایان دادن به تمام مسائل فی‌مابین، ایرانی‌ها از مواضع خود در رابطه با اسرائیل تا حد زیادی پایین خواهند آمد. ایرانی‌ها حزب‌الله را به ارتش لبنان ملحق خواهند کرد و در عوض اسرائیل باید قطعنامه‌ی ۲۴۲ سازمان ملل مبنی بر بازگشت اسرائیل به مرزهای ۱۹۶۷ را عملی نماید. همچنین آژانس باید بر فعالیت‌های اسرائیل نظارت کامل کند.
    به طور کل، وی نئوکان‌های واشنگتن را در مسائل خاورمیانه عقب‌افتاده فرض می‌کند و آن‌ها را هنوز درگیر کلیشه‌های جنگ سرد تلقی می‌کند. بائر ایرانی‌ها را تنها حکومت در خاور میانه می‌داند که با راهبرد طولانی‌مدت و پایبندی و صبر زیاد بالاخره به اهداف خود خواهند رسید. وی از این رو ایران را تنها کشوری تلقی می‌کند که ارزش معامله دارد چون رفتارهایش قابل پیش‌بینی است و اگر پا روی دمش گذاشته نشود هیچ خطری برای صلح جهانی و نظم مورد نظر غرب نخواهد داشت.
    البته در خواندن این کتاب باید همواره به سال نگارش آن که ۲۰۰۸ است توجه داشت. یعنی این کتاب پیش از خروج ارتش آمریکا از عراق، ظهور داعش، انتخاب روحانی و توافق برجام نگاشته شده است.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:04
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 1395/02/25 21:05 نظرات ()
    صحنه ای از نمایشنمایش استثنا و قاعده را جمعه به همراه همسر جان در سالن ارغنون دیدم. باز هم کاری از برشت. طبق معمول نمایش‌هایی که در این چند سال دیده‌ام، از دکور خبری نبود و در این میان نباید میل برشت به قصه‌گویی به جای نمایش رخدادها را بی‌اثر دانست. با این حال کارگردان‌ها سعی کرده بودند با ترفندهایی این شاخصه‌ها را تغییر دهند.
    داستان، پیرامون بازرگانی است که می‌خواهد پیش از سایر کاروان‌هایی که در جاده هستند، خود را به مقصد برساند تا قراردادی نفتی را امضا کند، اما مصائبی که در راه به وجود می‌آید مانع از این امر می‌گردد. در نهایت او تنها بازمانده‌ی گروه، یعنی باربر بیچاره‌اش را که «عضو هیچ اتحادیه‌ای نیست» از ترسِ این که قصد جانش را کرده با گلوله می‌کشد. غافل از این که باربر، می‌خواسته به او قمقمه‌ی آب خود را بدهد. کار به دادگاه می‌کشد. او که حالا ورشکست شده تنها با این ادله در دادگاه بر همسر باربر پیروز می‌شود که زندگی را باید بر اساس قاعده زیست و آن‌ها که می‌خواهند استثنایی ایجاد کنند مشکوک و محکوم هستند. یعنی آب دادن به بازرگانی که جز ضرر و تنبیه کاری برای باربر نکرده و دستمزد او را منوط به زود رسیدن کرده بود حماقت بوده است و این استثنا جان او را می‌گیرد.
    لباس بازیگران ناخودآگاه آدم را یاد پرولتاریا می‌انداخت. تنها بازرگان بود که به عنوان سرمایه‌دار، لباسی گران‌قیمت‌تر به تن داشت. این چنین نمایش‌هایی را شاید اگر در بیست‌سالگی می‌دیدم لذت می‌بردم چون در آن زمان عدالت را به همان شکل سوسیالیستی که برشت طرفدارش بود می‌پسندیدم. جنگ طبقه‌ها در این اثر مشهود بود. چیزی که مرا کمی آزرد، لحن مستقیم نمایش در توضیح چیزهایی بود که تماشاچی باید به آنها می‌رسید. البته این را هم باید افزود که برشت اصلاً این نمایشنامه را برای اجرا روبروی تمام طبقات اجتماعی (و احتمالاً سنی) نوشته بود تا آموزه‌های سوسیالیستی را به آن‌ها بیاموزد. هیچ پیچیده‌گویی و تعلیقی در داستان وجود نداشت و نمایش مانند یک معلم می‌خواست به شما آموزش دهد.
    بازی حمال کمی اغراق‌شده به نظرم رسید ولی رویهم‌رفته خوب بود. بازرگان خیلی خوب بود. استفاده از سایر بازیگران هم خوب در آمده بود. کارگردان سعی کرده بود سادگیِ بیش از حد کار را با بازی‌های اضافی بازیگران جبران کند. بیچاره قاضی چقدر دیالوگ حفظ کرده بود. خیلی طولانی و خسته‌کننده. البته اگر این همه حرف‌های قاضی به این عنوان بود که می‌خواست حکم ناعادلانه را با زبان سخت حقوقی پیچیده‌تر کند و لاجرم آن را توجیه کند، به نظر من، موفق بود.
    متن باید ساده می‌شد. دلیلی نداشت که با همان متن ترجمه به روی صحنه رود. خیلی جاها تغییراتی داده بودند اما در نهایت آنچه توی ذوق می‌زد متنی بود که ترجمه بودنش را فریاد می‌زد؛ آن هم ترجمه از آلمانی! به نظرم می‌آید که بهتر بود آوازها کمی بومی‌تر و شعرها را دقیق‌تر بازنویسی می‌کردند.
    در نهایت این که متوجه شدم کارگردان‌ها، کار سختی در تبدیل اثری که بیشتر به قصه‌خوانی می‌ماند، به کاری کرده بودند که آسوده‌تر درکش کنیم اما در نهایت این نمایش تاثیر لازم را روی من نداشت. نمی‌دانم در این میان چه کسی بیشتر مقصر بوده (برشت یا کارگردان‌ها)؟
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:07
    ارسال دیدگاه