تبلیغات
یادداشت‌های یوسف - مطالب یادداشت
منوی اصلی
یادداشت‌های یوسف
  • چهارشنبه 1398/04/26 09:52 نظرات ()
    از یوسف پوراَنوری (تهیه‌کننده در پرس‌تی‌وی)

    شالودهٔ کار روزنامه‌نگاری فارغ از مدیومی که خبر یا گزارش در آن منتشر می‌شود، مبتنی بر پاسخ به چند سوال مشخص است اما در عین حال هر مدیوم مقتضیات خاص خود را دارد. تلویزیون با بکارگیری تصویر و صدا می‌تواند در انتقال پیام، موفق‌تر از سایر رقبایش عمل کند. اما همین عوامل ممکن است این تصور را به ذهن متبادر سازند که ساخت یک برنامه تلویزیونی، ساده‌تر از کار در سایر رسانه‌ها است و برخی تماشاچیان فکر می‌کنند اگر چیزی که از تلویزیون می‌بینند خوب نیست حتماً اشکال از تیم برنامه‌ساز است. شاید با کمی آگاهی از مواد خامی که به دست برنامه‌سازان می‌رسد انتظارهایشان تعدیل شود.

    در ساخت برنامه‌های تلویزیونی غیرنمایشی، خواه زنده و خواه ضبطی، مصاحبه نقش ویژه‌ای دارد. یک خبرنگار، گزارشگر یا مجری (و به طور کلی مصاحبه‌کننده) باید بتواند به غیر از سایر مهارت‌ها، مصاحبه‌های جذاب بگیرد. در این مورد بسیار گفته و نوشته شده اما چیزی که کمتر در مورد آن شنیده و خوانده‌ایم اشکالاتی است که مصاحبه‌شوندگان دارند.

    به عنوان کسی که حدود یک دهه برنامه‌های تحلیلی سیاسی برای شبکه پرس‌تی‌وی می‌سازم ساعت‌های زیادی با مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های سیاستمداران و تحلیلگران ایرانی و خارجی سر و کله زده‌ام و حالا به جرأت می‌توانم ادعا کنم مصاحبه‌ها و حتی سخنرانی‌های خیلی از هم‌وطنانم، خواه سیاستمدار باشند خواه کارشناس علمی، اشکالات زیادی دارند که برخی از آنها را نام می‌برم. در مواجهه با برخی از این اشکالات با اهالی مطبوعاتِ مکتوب همدردیم.

    ۱. یکی از اشکالات مشترک این است که برخی مصاحبه‌شونده‌ها خود را عالِم به تمام امور فرض کرده و تصور می‌کنند از پسِ هر سوالی بر خواهند آمد و از این رو خیلی کم پیش می‌آید خود را برای مصاحبه آماده کنند. لذا هر چیزی که یادشان باشد را می‌گویند و خبرنگار باید برای کشیدن یک جواب خوب از ایشان دست و پا بزند! بارها شده پس از مصاحبه، شخص مصاحبه‌کننده یا منشی وی با من تماس گرفته و خواسته که فلان قسمت از مصاحبه پخش نشود! حتماً از خبرنگار بخواهید سوالات خود را در اختیار شما بگذارد. شاید برخی از خبرنگارها این کار را نکنند اما غالباً خوشحال هم می‌شوند که شما سریعاً به سوالاتشان پاسخ خوب بدهید.

    ۲. خیلی از تحلیلگران در موضوعات کاری خود دچار کلیشه می‌شوند و هیچ خلاقیتی در پاسخ‌هایشان ندارند. این در حالی است که تحلیلگر بدون تحلیلِ جدید، تحلیلگر نیست! ضمناً برخی از کسانی که به عنوان تحلیلگر مصاحبه می‌کنند به جای تحلیل یک موضوع، صرفاً به ذکر اطلاعات و آمار و ارقام می‌پردازند. این مسأله هر چند ماهیتاً اشکالی ندارد اما انتظاری که از یک تحلیلگر می‌رود تحلیل آن اطلاعات خام است و نه بازنمایی آن‌ها. بد نیست هنگام پاسخ دادن، به این نکته فکر کنید که من با این جواب، چه ارزش افزوده‌ای برای این گزارش یا برنامه ایجاد می‌کنم که افراد کمی توانایی آن را دارند.

    ۳. برخی افراد تصور می‌کنند حالا که یک راه برای اظهار نظر پیدا کرده‌اند باید هر چه در دل دارند را بدون احتساب زمان اظهار کنند. شاخصه‌ی ایشان هم این است که معمولاً یک جزوه همراه می‌آورند و در طول مصاحبه دائماً در حال تورق هستند. اگر ایشان رسانه‌های صوتی و تصویری را بشناسند هیچ وقت چنین نمی‌کنند چون برای یک برنامه‌ساز یا گزارشگر، جذاب نگاه داشتن برنامه بسیار مهم است. شرح‌های طولانی با اشاره به فکت‌های طولانی‌تر هر چند از نظر مصاحبه‌شونده لازم به نظر می‌رسد اما برای برنامه‌ساز، مختصرگویی به کار می‌آید. مخاطبانی که نیاز به اطلاعات بیشتر داشته باشند می‌توانند با استفاده از اینترنت یا راه‌های دیگر به تحقیق بپردازند. من در مواجهه با این موارد، سخن‌های عالمانه‌ی ایشان را (اگر قابل استفاده باشد) تبدیل به متن برنامه می‌کنم و بخش انتهایی از هر بند از حرف‌هایشان که معمولاً بخش نتیجه‌گیری است و حرف حساب را همان جا زده‌اند به عنوان ساندبایت استفاده می‌کنم.

    ۴. خیلی از سخنرانان و مصاحبه‌شونده‌ها ساندبایت مناسبی به دست برنامه‌ساز نمی‌دهند! منظور از ساندبایت تکه‌های گزیده و کوتاه از مصاحبه یا سخنرانی است که بشود از آن‌ها در قالب برنامه استفاده کرد. زمان در رسانه‌های صوتی و تصویری گرانبها است و برنامه‌ساز وقت محدودی دارد که باید با بکارگیری عناصر مختلف و با چاشنی هنر، پیام خود را در همان زمان محدود، به جذاب‌ترین شکل ممکن منتقل کند. اصرار برخی افراد برای طولانی و پیچیده و مبهم صحبت کردن فقط باعث به زحمت افتادن برنامه‌سازها و گزارشگران می‌شود. در ذیل به ذکر برخی از اشکالاتی که اجازه‌ی برداشت یک ساندبایت مناسب را نمی‌دهند می‌پردازم:

    ‌الف. مِن و مِن کردن‌های طولانی: شاید دلیل آن استرس، عدم تسلط کامل به موضوع، محدودیت دایره واژگان یا حتی شل بودن ذاتی یک مصاحبه‌شونده در کلام باشد. این مسأله باعث می‌شود مصاحبه‌ها طولانی و خسته‌کننده شوند و انتخاب یک ساندبایت سالم و قاطع بسیار سخت گردد. توجه کنید که اصولاً در مصاحبه‌های انگلیسی، تعداد واژه‌های بیشتری در مدت زمان مشابه رد و بدل می‌گردد و این امر باعث می‌شود مفاهیم بیشتری در زمان کمتری رد و بدل شوند. این مسأله بر خلاف نظر بسیاری از افراد، ربطی به نوع زبان ندارد بلکه به دایره واژگانی، تسلط افراد بر موضوع، شور و شوق ایشان برای اقناع مخاطب و فهمی که از رسانه‌ی صوتی یا تصویری دارند بر می‌گردد. من معدود مصاحبه‌های فارسی هم گرفته‌ام که تسلط مصاحبه‌شونده در آنها مرا به حیرت انداخته و در یک مصاحبه کوتاه، گفتمانی مشخص به صورت واضح، مختصر و با سرعت زیاد ارائه شده است. بد نیست پیش از مصاحبه حتی روی چند جمله کلیدی هم کار کنید و آنها را حفظ هم بکنید.

    ‌ب. مغلق‌گویی: برخی افراد تلاش می‌کنند در مصاحبه با استفاده از واژگان پیچیده‌ی فارسی، عربی و غیره و همچنین ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات مختلف منظور خود را منتقل کنند. طبیعتاً اگر برنامه در مورد ادبیات باشد این نوع سخن گفتن قابل توجیه است. اما یک مسئول دولتی یا تحلیلگر سیاسی و اقتصادی باید توجه داشته باشد که هدف از برنامه یا گزارشی که در آن شرکت دارد اثبات استعداد ادبی او نیست بلکه انتقال یک مفهوم مشخص در حیطه‌ی موضوع مصاحبه است. مشکل زمانی سخت‌تر می‌شود که قرار باشد این مصاحبه‌ها یا ساندبایت‌ها به زبان دیگری ترجمه شوند. همچنین در صورتی که مجبور هستید از اصطلاحات تخصصی استفاده کنید حداقل یک بار آن را به شکل کوتاه توضیح دهید چون مخاطب شما همه‌ی مردم هستند.

    ‌ج. آوردن میان‌جمله‌ها (جمله‌های معترضه) مثال: «خانم کلینتون در یکی از سخنرانی‌های خود به کمک‌های آمریکا و عربستان در شکل‌گیری طالبان – که بسیار گروه قاتلی بود و بعدها شیعیان زیادی را کشت، شیعیانی که از مظلوم‌ترین مردمان افغانستان بودند – اعتراف کرد.» عبارتی که در میان خط‌های فاصله آمده، میان‌جمله است و نیاوردن آن جمله را اشتباه نمی‌کند. مصاحبه‌شونده می‌توانست آن را به صورت یک جمله‌ی جدا بیاورد. هنرنمایی بعضی از افراد، از این هم بیشتر است و در میان‌جمله‌هایی که تولید می‌کنند، میان‌جمله‌های دیگری هم وارد می‌سازند. با این کار در واقع دارند چاله‌ای را که کنده‌اند تبدیل به دره می‌کنند! بعضی‌ها که از پیچیده‌گویی خود آگاه می‌شوند، اسم این کار را (معمولاً با خنده) «پرانتز باز کردن» می‌گذارند. این کار شاید در نوشتار اشکالی نداشته باشد اما در گفتار باعث دردسر در انتقال مفهوم می‌گردد. برخی رسانه‌ها بخصوص در بخش‌های خبری برای حل این معضل اقدام به کوتاه کردن مصاحبه‌ها و وصله و پینه کردن آنها می‌کنند. این کار به شدت غیرحرفه‌ای است و سندیت ادعای برنامه یا خبر را زیر سوال می برد.

    ‌د. دسته‌بندی‌های طولانی: گاهی اوقات مصاحبه‌شوندگان می‌خواهند حرف‌های خود را به چند بخش تقسیم کنند و همانند یک معلم به ترتیب شماره آنها را ذکر کرده و برای هر کدام توضیح مکفی بدهند. این کار هم به خودی خود اشکالی ندارد ولی نباید فراموش کرد که برنامه‌ساز به دلیل زمان کم نمی‌تواند همه‌ی این توضیحات را در محصول نهایی قرار دهد. پس بهتر است از خیر این دسته‌بندی کردن گذشت یا خیلی سریع همه را در کمتر از یک دقیقه توضیح داد.

    ھ. ارجاع دادن به بخش های قبلی مصاحبه: فراموش نکنید که برنامه‌ساز یا گزارشگر در یک برنامه ضبطی ترکیبی به دلیل محدود بودن زمان، مصاحبه‌ی شما را کامل پخش نخواهد کرد. لذا ارجاع به بخش‌های قبلی مصاحبه با استفاده از اصطلاحاتی نظیر «همانطور که گفتم» فقط کار او را سخت‌تر می‌کند و اصلاً ممکن است از خیر آن ساندبایت بگذرد.

    ‌و. اشاره‌‎های مبهم به زمان: در مصاحبه‌ها بسیار پیش می‌آید که افراد به صورت نامشخص به تاریخ اشاره می‌کنند مثلا از کلماتی نظیر «دیروز»، «پارسال»، «هفته پیش»، «دوشنبه» یا غیره استفاده می‌کنند. هر چند ممکن است این کار اشکالی برای انتخاب ساندبایت از سوی تیم برنامه‌ساز ایجاد نکند اما اگر قرار باشد به هر دلیلی گزارش یا برنامه در زمان دیگری پخش شود اشکالاتی در فهم محتوای حرف‌های مصاحبه‌شونده برای مخاطب ایجاد خواهد کرد.
    ‌ز. استفاده‌ی زیاد از ضمایر: «در ملاقاتی که با ایشان داشتیم به من و همراهم گفتند حتماً در درس استاد شرکت کنید تا از برکات وجودشان بهره ببرید... ایشان واقعاً انسان عالمی هستند.» در این ساندبایت تنها کسی که هویتش مشخص است همان مصاحبه‌شونده است. در جمله دوم اصلاً مشخص نیست منظور از ایشان همان کسی است که اول ملاقات شده یا استادی که قرار است در درسش شرکت شود. حتماً در دقایق قبلی مصاحبه، هویتِ آن ضمایر مشخص شده‌اند اما یادتان نرود که شاید برنامه‌ساز فقط به همین ساندبایت نیاز داشته باشد و زمان کافی برای تعیین هویت هر یک از ضمیرها نداشته باشد و یا شاید مخاطب همان لحظه تلویزیون را روشن کرده باشد. به این شایدها چندین شاید دیگر هم می‌شود اضافه کرد، لذا بهتر است هنگام مصاحبه تا جای ممکن نام افراد به جای ضمیرشان گفته شود.

    ‌ح. جمله‌های طولانی: فهم جمله‌های طولانی در گفتار بسیار سخت‌تر از نوشتار است. هر چه تلاش کنید جمله طولانی‌تری بگویید در واقع دارید فعل را از نهاد جمله دور می‌کنید و در نهایت شنونده یا بیننده را از فهم کلام خود ناتوان می‌سازید. جمله‌های ترکیبی هم همین وضع را دارند. اصولاً در کار تلویزیونی همواره تاکید بر جملات کوتاه است.

    ‌ط. جملاتی که هیچ وقت تمام نمی‌شوند: برخی از افراد انگار می‌ترسند جمله را تمام کنند و دائماً با استفاده از حرف ربط یا کلک‌های دیگر جمله‌ای را که منطقاً باید تمام می‌شد را به جمله بعدی وصل کنند. جوری هم این کار می‌کنند که عملاً قطع کردن کلام ایشان در تدوین نیز غیرممکن می‌شود. در جمله‌های اضافی هم تکرار می‌کنند در واقع چیز جدیدی نمی‌گویند بلکه همان حرف قبلی را با جمله‌بندی جدید ارائه می‌دهند. باور کنید به جای این همه پرگویی می‌توان با چند جمله شیوا و متین و بدون حاشیه رفتن‌های پایان‌ناپذیر منظورتان را بگویید.
    همه این موارد باعث می شوند دست برنامه‌ساز در انتخاب یک ساندبایت مناسب بسته‌تر شود. بسیاری از سیاستمداران غربی همواره تلاش می‌کنند در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هایشان از جمله‌هایی استفاده کنند که در نهایت چند ساندبایت تاثیرگذار در اختیار رسانه‌های صوتی، تصویری و حتی مکتوب بگذارند. در مورد مقامات عالی‌رتبه نظیر رؤسای جمهور، این امر به عهده‌ی نویسندگان سخنرانی‌هاست. برخی از این ساندبایت‌ها به حدی تاثیرگذار هستند که در تاریخ ماندگار می‌شوند. همچنین نویسندگان سخنرانی‌ها غالباً مراقب هستند جملات را طوری بنویسند که رسانه‌ها نتوانند شیطنت کرده و با برداشت یک ساندبایت نابجا، منظور سخنران را وارونه جلوه دهند. شاید به همین دلیل باشد که نویسنده‌ی سخنرانی‌های کاخ سفید سالانه ۷۰ هزار دلار حقوق می‌گیرد.

    ۵. طرز پوشش و مرتب بودن مو و اجزای صورت خیلی روی بیننده تاثیر دارد. هیچ تضمینی هم نیست که تیم تصویربرداری که به محل شما می‌آید ابزار گریم همراه داشته باشند. اغلب تیم‌های برنامه‌ساز دوربین‌هایی با تفکیک‌پذیری بسیار بالا دارند و ریزترین جزئیات چهره را به تصویر می‌کشند. اگر به استودیو می‌روید حتماً تقاضای گریم کنید اما اگر این طور نبود خودتان باید دستی به سر و رویتان بکشید. همچنین می‌توانید از کرم ضدآفتاب رنگ پوستتان استفاده کنید تا حفره‌های صورت را بپوشاند.

    ۶. قاعدتاً بزرگترین تفاوت یک مصاحبه‌ی تلویزیونی با یک مصاحبه‌ی مکتوب، حضور عناصر تصویر و صدا است. از این رو مکانی که گروه تصویربرداری برای کار نیاز دارند از اهمیت زیادی برخوردار است. اتاق‌های کوچک، محیط‌های بسیار روشن بدون قابلیت تنظیم نور، مکان پر سر و صدا و حضور افراد غیرضروری باعث افت کیفیت مصاحبه خواهند شد. پس اگر چنین مکانی ندارید حتماً از قبل به تیم برنامه‌ساز اطلاع دهید. همچنین به احتمال زیاد تیم تصویربرداری از شما خواهد خواست در محل کارتان به کار مشغول شوید تا از شما تصویر بگیرد. برای این مسأله هم آماده باشید.

    ۷. گاهی اوقات آقایان طوری خود را در صندلی رها می‌کنند که بالاپوششان (که اغلب کت است) از پشت گردن بالا می‌آید و ظاهری نامرتب ایجاد می‌کند. هنگام مصاحبه بد نیست کمی به سمت مصاحبه‌گر خم شوید اما نه به اندازه‌ای که قوز کنید. خم شدن زیاد رو به جلو باعث تا خوردن پیراهنتان می‌شود. توصیه شده که در این گونه موارد فرد روی دنباله‌ی کت خود بنشیند. همچنین یادتان باشد که پوشیدن لباس‌هایی با طرح‌های شلوغ بویژه پیراهن‌هایی که راه‌راه‌های باریک دارند برای تلویزیون مناسب نیست. اگر عینکی هستید تا جای ممکن سعی کنید آن را هنگام مصاحبه از صورت بردارید چون باعث انعکاس نور می‌شود.

    ۸. حرکات دست و حالات چهره: مردم از دیدن افراد سرزنده به وجد می‌آیند. از سوی دیگر با دیدن شخصی که مثل مجسمه روی صندلی نشسته و تنها جزء متحرک بدنش، لب‌های اوست خسته شده و احتمال دارد کانال را عوض کنند. هنگام مصاحبه از حرکات مختصر دست استفاده کنید اما نه آنقدر زیاد که صدای صدابردار و تصویربردار را در آورید. همچنین تکان خوردن‌های زیاد روی صندلی باعث می‌شود فوکوس دوربین به هم بریزد و تصویر شما در مواقعی محو شود. بد نیست پیش از مصاحبه، محدوده‌ی مجاز تکان خوردن را از تصویربردار بپرسید.

    ۹. برخی افراد هنگام مصاحبه به این سو و آن سو نگاه می‌کنند انگار جواب‌ها روی سقف یا روی دیوارهای اطراف نوشته شده. تنها نقطه‌ای که هنگام مصاحبه باید به آن نگاه کرد صورت مصاحبه‌کننده است. هر اتفاق، تکان یا فاجعه‌ای که هنگام مصاحبه رخ داد، به آن بی‌توجه باشید. همچنین به هیچ وجه تا زمانی که از شما خواسته نشده به دوربین نگاه نکنید. توصیه‌ی دیگر این است که هرگز گردن خود را به یک سمت خم نکنید چون قطعیت شما را زیر سوال می‌برد. اگر تشنه شده‌اید لب‌هایتان را با زبان تر نکنید. چشمک زیاد نزنید حتی اگر نور اذیتتان می‌کند.

    ۱۰. اگر تیم تصویربرداری به شما پیشنهاد داد برایتان تاکسی بفرستد حتماً قبول کنید چون آن‌ها بهتر از شما از وضع ترافیک منتهی به محل استقرارشان خبر دارند.

    ریشهٔ همه این اشکالات را می‌توان به گردن ناآشنایی مصاحبه‌کنندگان با فضای تلویزیون و رادیو انداخت. بعضی اوقات که این ایرادها را به مصاحبه‌کنندگانمان می‌گوییم، با اصطلاح «همینه که هست» مواجه می‌شویم. در واقع ایشان انتظار دارند بینندگان آنها را همانطور که هستند ببینند و این را حق خود هم می‌دانند. لازم است به ایشان متذکر شویم همانطور که شما برای نگارش یک گزارش یا یادداشت، خود را محدود به ملزومات آن فضا می‌کنید، لازم است در اینجا هم به محدودیت‌ها تن بدهید. برنامه‌ساز هیچ وقت نمی‌خواهد شکل نامناسبی از شما ارائه دهد چون کار خودش زیر سوال می‌رود، لذا تا می‌توانید با تیم تصویربرداری همراهی کنید.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1398/04/26 09:56
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 1398/02/12 16:17 نظرات ()
    یکی از چیزهایی که یادمان داده‌اند این است که هیچ گاه از مردم نپرسیم چقدر حقوق می‌گیرند یا درآمد دارند. این مساله شاید در خصوص افرادی که شغل خصوصی دارند مودبانه باشد اما آنها که از بیت‌المال حقوق می‌گیرند باید از این قاعده مستثنی باشند. با این حال لو رفتن فیش‌های حقوقی در ایران برای مسئولین ما یک فاجعه تلقی می‌شود. این در حالی است که در کشورهای مترقی دنیا، دولت‌ها موظف هستند به صورت مرتب حقوق‌های پرداختی به کارکنان را اعلام کنند. لینک زیر شما را به فهرست حقوق‌هایی که کاخ سفید سالانه به کارکنانش پرداخت می‌کند می‌برد. این اطلاعات هر سال در پایان ششمین ماه سال میلادی برای اطلاع به کنگره منتشر می‌شود. تعداد حقوق‌بگیران این نهاد در سال ۲۰۱۸ معادل ۳۷۴ نفر بوده‌. بد نیست در ایران هم نهاد ریاست‌جمهوری دست به چنین کاری بزند تا جلوی درز شایعات علیه خود را بگیرد.

    https://www.whitehouse.gov/wp-content/uploads/2018/06/07012018-report-final.pdf
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1398/02/12 16:20
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 1397/11/2 17:05 نظرات ()
    دستکم یک سال است وقت نکرده‌ام حتی یکی از رمان‌هایی را که شروع کرده‌ام به پایان ببرم و در حال حاضر کتابخانه‌ام پر است از کتاب‌های نیم‌خوانده. وقتی هر شب خسته از کار روزانه به خانه می‌رسم و هنگام تعویض لباس نگاهم به کتابخانه‌ای می‌افتد که پر است از کتاب‌هایی که هر کدام را فقط چند صفحه‌ای خوانده‌ام به امید روزی که وقت پیدا کنم و باقی آن‌ها را بخوانم، غمگین می‌شوم.

    یادم می‌آید یک روز خواهرزاده‌ام پرسید خواندن داستان چه فایده‌ای دارد؟ فارغ از این که چرا یک نوجوان سیزده ساله تا این اندازه ذهنیت منفعت‌گرایانه‌ای پیدا کرده که از سود ادبیات برای خودش می‌پرسد لحظه‌ای درنگ کردم تا برای خودم تحلیل کنم واقعاً خواندن داستان و اصلاً ادبیات چه فایده‌ای دارد. در آنجا سریعاً پاسخ کلیشه‌ای دادم که خواندن داستان تو را با زندگی‌هایی آشنا می‌کند که شاید هیچ وقت تجربه نکنی؛ تو را به زمان‌هایی می‌برد که هیچ وقت نخواهی رفت و از این جنبه هر چه بیشتر داستان بخوانی پخته‌تر خواهی شد.

    اما آن سوال همچنان ذهن من را به خود مشغول نگاه داشت. تا اینکه به طور اتفاقی مطالبی در خصوص تربیت خواندم. خیلی ساده اگر بخواهم بگویم، یکی از منافع مهم خواندن داستان افزایش «همدلی» است.

    شاید اگر قرار باشد یک نقطه اشتراک بین همه ادیان پیدا کنیم در نهایت به این جمله خواهیم رسید: «هر چه برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند و هر چه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران نپسند.» نخستین گام برای عملی ساختن این عبارت این است که توانایی داشته باشید خودتان را جای دیگران بگذارید. وقتی یک کارتن‌خواب را می‌بینید که تا کمر در سطل زباله فرو رفته و وقتی بر می‌خیزد یافته‌هایش را در دهان می‌گذارد و می‌بلعد؛ هنگامی که یک دانش‌آموز جلوی هم‌کلاسی‌هایش تحقیر می‌شود؛ هنگامی که در یک دعوا مشت محکمی به دهان دیگری زده شده و خون از دهان و بینی‌اش جاری است؛ هنگامی که زنی به رفتارهای همسرش شک کرده اما نمی‌خواهد بد به دلش راه بدهد و خود را به بی‌خیالی می‌زند؛ هنگامی که در سنگر بمب شیمیایی خورده و یک سرباز ماسک به صورت زده و دوستش را می‌بینید که بدون ماسک دارد خفه می‌شود و و و ... همه‌ی این موقعیت‌ها و میلیاردها موقعیت دیگر هستند که انسان کافی است خودش را جای دیگری یا طرف مقابل بگذارد تا شاید کنش یا واکنشش تا ۱۸۰ درجه متفاوت شود. اما مشکل این است که این مهم یک مهارت بزرگ است. مهارتی که اگر بتوان آن را بدست آورد، مطمئناً به انسانی بزرگ تبدیل می‌شویم.

    اما چطور می‌توان این مهارت را گسترش داد؟ بله درست حدس زدید. خواندن داستان و تشویق مردم به خواندن داستان. داستان ناخواسته شما را مجبور می‌کند تا خود را در قالب شخصیت دیگری قرار دهید، احساسات او را درک کنید و به دردهایش بیندیشید. هر چه مهارت نویسنده بیشتر باشد شما با عمق ژرف‌تری از احساسات شخصیت داستان درگیر خواهید شد. این جاست که مهارت یادشده را فرا می‌گیرید. با خواندن داستان یاد می‌گیرید خود را جای دیگران بگذارید و با دیگران همان طور رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند چون تقریباً درک کرده‌اید که رفتارهای بد با دیگران چه زخمی بر روح و جانشان خواهد گذاشت.

    حال فرض کنید جامعه‌ای دارید که شمارگان انتشار کتاب‌های ادبی‌اش هر سال رکوردهای قبلی را می‌شکند و بالاتر می‌رود. در این حالت با جامعه‎ای مواجهید که مردمانش احساسات یکدیگر را درک می‌کنند و به یکدیگر احترام می‌گذارند. این احترام در طول زمان به اعتماد متقابل می‌انجامد و اعتماد فراگیر در بستر زمان به «سرمایه اجتماعی» می‌افزاید. افزایش سرمایه اجتماعی هزینه‌های مادی و معنوی را کاهش می‌دهد و مردم در جامعه‌ای زندگی خواهند کرد که آرام است و صبح تا شب در آن درگیری و ناامنی نیست.

    ما را در مدرسه به داستان‌خوانی
    تشویق نکرده‌اند و هر کس چنین میلی داشته احتمالاً علاقه شخصی داشته یا آن را از خانواده به ارث برده است. لازم است آموزش و پرورش دانش‌آموزان را به سمت خواندن داستان هدایت کند. ادبیات روح یک ملت است، با گسترش آن انسان‌ها را همدل‌تر کنیم. خودمان رمان و داستان کوتاه بخوانیم و به دیگران هدیه بدهیم. باور کنید کار خوبی است.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 1397/11/2 17:24
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 1397/03/13 09:28 نظرات ()
    از یوسف پورانوری
    دکتر مارتین لوتر کینگ زمانی گفت: «آمریکا بزرگترین تأمین‌کننده خشونت در جهان است.» ۵۰ سال از ترور این رهبر آزادیخواه سیاهان آمریکایی و رؤیایش می‌گذرد. آمریکا در این نیم قرن هر روز بیش از پیش پله‌های اخلاق را پایین رفته و به حضیض رسیده است. حتی کارخانجات مغزشویی این کشور هم دیگر نمی‌تواند شکست اخلاقی آمریکا و گرایش روزافزون به خشونت را پنهان کند.

    دونالد ترامپ رئیس‌جمهور ایالات متحده که قاعدتاً عصاره اخلاقیات جامعه آمریکایی است، به تازگی از برجام خارج شد. توافقی که به غیر از ایالات متحده، پنج کشور قدرتمند دیگر نیز در این سوی اقیانوس اطلس آن را با ایران امضا کرده بودند. آمریکا با این بدعهدی، بیش از پیش به جهانیان ثابت کرد در تعامل با آن نباید انتظار انصاف و التزام به حقوق بین‌الملل داشته باشند. شاید ایران باید نامه‌ی سرگشاده ۴۷ سناتور جمهوریخواه آمریکایی که در ۱۸ اسفند ۱۳۹۳ خطاب به سران ایران نوشته شده بود را جدی‌تر از امضای رئیس‌جمهور آن کشور تلقی می‌کرد؛ نامه‌ای به قلم تام کاتن سناتور ایالت آرکانزاس که در آن به رهبران ایران گفته شده بود اوباما تا چندی بعد رفتنی است و معلوم نیست رئیس‌جمهور بعدی به توافق با ایران پایبند بماند. همان هم شد و آمریکا بار دیگر ثابت کرد در عرصه بین‌المللی تکیه بیشتری به قدرت نظامی خود دارد تا به قواعد حقوقی. ماندن ایران در این توافق که اکثر ملل عالم از آن استقبال کرده‌اند، بیش از پیش به دنیا ثابت خواهد کرد جنگ‌طلب واقعی کیست.

    از حیات آمریکا ۲۴۲ سال می‌گذرد و ارتش این کشور ۲۲۵ سال از عمرش را در جنگ بوده است. آمریکا هنوز هم در جای جای عالم درگیر جنگ است و طرفه این که ایران را که بیش از ۲۰۰ سال به هیچ کشوری حمله نکرده متهم به اشاعه خشونت و تروریسم می‌کند. براستی که آمریکای کنونی را بیش از هر چیز باید با صفت اورولی خطاب کرد.

    در همین راستا نباید از خاطر برد که کنگره آمریکا به حضور یک شکنجه‌گر در رأس سازمان جاسوسی آمریکا رأی مثبت داد. جینا هسپل دستیار مایک پومپئو در سازمان سیا بود و صدها بار به شکنجه زندانیان سیاسی پرداخته بود و در بزنگاه به نابودی مدارک آن پرداخت. انتخاب او نشان می‌دهد کنگره آمریکا چقدر برای حقوق بین‌الملل، حقوق بشر و حتی وجدان انسانی ارزش قائل است.

    از یاد نبریم که دونالد ترامپ برخلاف توصیه تقریباً همه جامعه بین‌المللی و برخلاف تمام حقوق بین‌الملل تصمیم گرفت سفارت آمریکا را به بیت‌المقدس انتقال دهد. مراسم این روز نکبت‌بار در حالی برگزار شد که چند کیلومتر آن طرف‌تر فلسطینی‌ها به دست تک‌تیراندازهای صهیونیست کشته می‌شدند. ترامپ هیچ موضعی در این خصوص نگرفت و نماینده‌اش در سازمان ملل فلسطینی‌ها را مسئول این جنایت دانست. نیکی هیلی برای تکمیل دنائت خود هنگام سخنرانی سفیر فلسطین در سازمان ملل، جلسه را ترک کرد. این رفتار آمریکا در حالی است که اکثریت کشورهای دنیا خشونت اسرائیل را محکوم کردند. آمریکا حتی قطعنامه‌ای را که در آن بازرسی در خصوص رفتار اسرائیل مورد تاکید قرار گرفته بود را وتو کرد. به راستی اگر آمریکایی‌ها ترسی از برملا شدن وحشی‌گری صهیونیست‌ها نداشتند به چه دلیل این طرح را وتو کردند. آیا اگر در نتیجه این تحقیق ادعای آمریکایی‌ها مبنی بر مقصر بودن فلسطینیان ثابت می‌شد، تمام منتقدان ساکت نمی‌شدند؟

    طرفداری از خشونت در دستگاه حاکمه آمریکا محدود به جامعه بین‌المللی نمی‌شود. رنگین‌پوستان آمریکایی امروزه بیش از هر زمان دیگری در معرض خشم نژادپرستان طرفدار ترامپ قرار دارند. پلیس آمریکا در برخورد با این رنگین‌پوستان با کمال خشونت عمل می‌کند. زندان‌های آمریکا بیش از هر زمان دیگری شلوغ شده‌اند. نظامیان بیش از آنچه که پیشنهاد می‌دهند بودجه دریافت می‌کنند. مردم بیشتری به دایره فقر سقوط می‌کنند و خدمات دولتی را از دست می‌دهند در حالی که دولت، خادم لابی‌های قدرتمند داخلی و خارجی شده است. نابرابری طبقات اجتماعی در آمریکا با اکثر کشورهای اروپایی قابل مقایسه نیست.

    آمریکا در این روزها چنین تصویری دارد. این همان دموکراسی است که بخشی از شهروندان ناآگاه آمریکایی به آن تفاخر می‌کنند. این همان دموکراسی است که آمریکا ادعا می‌کند دنیا آرزویش را دارد.

    در این وانفسای بین‌المللی چیزی که می‌توانیم به آن دل ببندیم این است که هر روز دروغ‌های طبقه حاکمه آمریکا برای مردم دنیا آشکارتر شود. قدرت آمریکا در حال کاهش است و شاید آنچه امروزه از ترامپ دیوانه می‌بینیم نمودی از تقلای آمریکایی است که نمی‌خواهد سرنوشتش را قبول کند.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1397/04/13 19:19
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 1395/04/4 19:01 نظرات ()
    درباره‌ی کتاب The devil we know: Dealing with the new Iranian superpower (شیطانی که می‌شناسیم: کنار آمدن با ابرقدرت جدید ایرانی) اثر رابرت بائر (مأمور سابق سیا)

    رابرت بائر ماموری است که سال‌ها در کشورهای خاورمیانه حضور داشته است. او دست کم در این کتاب به سفرهای کاری خود به فلسطین، اسرائیل، سوریه، عراق، کردستان عراق، اردن، پاکستان، کشورهای عرب خلیج فارس و ایران اشاره می‌کند. وی به زبان‌های فارسی، عربی، فرانسوی، آلمانی و طبعاً انگلیسی مسلط است. همچنین با زبان‌های روسی، تاجیکی و بلوچی آشنایی دارد. نویسنده به واسطه‌ی کار خود بارها با تروریست‌های دستگیرشده، خانواده‌های آن‌ها، روحانیون شیعه و سنی، نظامیان، شبه‌نظامیان، مأموران اطلاعاتی و بسیاری افراد دیگر مصاحبه کرده است.
    بائر در این کتاب ایران را به عنوان کشوری معرفی می‌کند که سیاست ترور را سال‌ها پیش در دهه ۹۰ کنار گذاشته و اکنون وارد دوران عقلانیت شده است. او می‌گوید ایران به نیکی دریافته با استفاده از تاکتیک شهادت‌طلبی که از شاخصه‌های اصلی تشیع است نه تنها می‌تواند بر دشمنان فعلی خود غلبه کند بلکه امیدی برای مردمان کشورهای اسلامی غالباً عرب باشد که تا به حال هیچ پیروزی مهمی در برابر غرب نداشته‌اند. او بر این باور است که اعراب نه با ملی‌گرایی، نه با بنیادگرایی و نه حتی با اسلام سنی نتوانسته‌اند و نخواهند توانست کاری از پیش ببرند. تفاوت یک بمب‌گذار انتحاری شیعه با یک بمب‌گذار سنی از دید وی، این است که اولی فقط برای کشتن آدم‌ها و انتقام دست به این کار نمی‌زند و دلیل استراتژیکی برای آن دارد. اما دومی تنها به واسطه‌ی آموزه‌های سطحی که احتمالاً از امام جماعت مسجد خود شنیده، صرفاً برای قتل عده‌ای که به زعم وی کافر هستند دست به این کار می‌زند. بائر دلیل این تفاوت را وجود خاصیت سلسله‌مراتبی در روحانیت شیعه و نبودِ آن میان روحانیون سنی می‌داند.
    به باور او، ایران در مسیر امپراتوری خود دیدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ی مذهبی و قومی را کنار گذاشته و با سنی‌ها هم کنار آمده است. وی این سطح از پیشرفت در سیاست‌گذاری در یک کشور خاورمیانه‌ای را زنگ خطری برای غرب می‌داند. همچنین او تقیه را به عنوان ابزاری برای پنهان‌کاری می‌داند و می‌گوید که شما نمی‌دانید در حزب‌اله لبنان چه می‌گذرد، چه کسانی فرمانده هستند و چه کسانی تصمیم‌گیر. بائر این آموزه‌ها را مختص نیروهای ایرانی می‌داند که به حزب‌الله آموزش داده‌اند و در عوض نیروهای سنی را در این زمینه به حدی ضعیف معرفی می‌کند که شکست‌های پی در پی نیروهای فلسطینی از اسرائیل را به واسطه‌ی همین نقطه ضعف می‌داند.
    بائر بر این باور است که این شاخصه‌ها در کنار اشتباهات راهبردی آمریکا در حمله به عراق و افغانستان باعث شد تا فضا برای تصمیم ایران در تشکیلِ امپراتوریِ جدیدِ پارسی بیش از پیش فراهم گردد. او بر این باور است که عراق، لبنان، سوریه، فلسطین، یمن و بحرین در چنگ ایران هستند و سایر کشورهای این منطقه نیز مسیر مشابهی را خواهند پیمود. وی حتی نفوذ ایران در میان کردها را تا جایی می‌داند که ایران را اصلی‌ترین حامی پ‌ک‌ک قلمداد می‌کند.
    نویسنده‌ی کتاب، میل به تشکیل امپراتوری در میان ایرانیان را امری جاافتاده می‌داند و معتقد است که این مسأله بین ایرانیان مذهبی و سکولار یکسان است. بائر سده‌ی ۲۱ را سده‌ی شیعیان ایرانی می‌داند که ۱۳۰۰ سال تحت ظلم و ستم سنی‌ها بوده‌اند و حالا فرصتی برای نجات از چنگ آن‌ها بدست آورده‌اند. از سوی دیگر ایرانیانی که کمتر مذهبی هستند هم به‌واسطه‌ی ضربات شدیدی که از حملات اعراب مسلمان و سایر ملل خورده‌اند، میل شدیدی به بازگشت به شکوه گذشته دارند. این دو نگاه در ایرانی‌ها باعث شده تا هر کدام از آن‌ها، از استاد دانشگاه گرفته تا کشاورز دهاتی چنین آرزویی را در دل بپرورانند. بائر می‌گوید که غیرممکن است که با یک ایرانی صحبت کنید و وی از تاریخ نگوید؛ برای یک ایرانی، تاریخ همه چیز است.
    او آمریکا را ناگزیر از توافق با ایرانی‌ها می‌داند چون این تنها ایران است که می‌تواند صلح و ثبات را در منطقه حکم‌فرما کند. بائر بر این باور است که اعراب خلیج فارس حکومت‌های فاسدی هستند که جز به‌رخ کشیدن ثروت خود هیچ کار دیگری بلد نیستند و می‌خواهند تمام مشکلات را با پول حل کنند. پاکستان را کشوری نظامی می‌داند که هر آن در معرض انفجار است. باقی کشورها هم محلی از اعراب ندارند.
    نکته‌ی جالب وی در مورد اسرائیل است. او معتقد است که در صورت توافق آمریکا با ایرانی‌ها و پایان دادن به تمام مسائل فی‌مابین، ایرانی‌ها از مواضع خود در رابطه با اسرائیل تا حد زیادی پایین خواهند آمد. ایرانی‌ها حزب‌الله را به ارتش لبنان ملحق خواهند کرد و در عوض اسرائیل باید قطعنامه‌ی ۲۴۲ سازمان ملل مبنی بر بازگشت اسرائیل به مرزهای ۱۹۶۷ را عملی نماید. همچنین آژانس باید بر فعالیت‌های اسرائیل نظارت کامل کند.
    به طور کل، وی نئوکان‌های واشنگتن را در مسائل خاورمیانه عقب‌افتاده فرض می‌کند و آن‌ها را هنوز درگیر کلیشه‌های جنگ سرد تلقی می‌کند. بائر ایرانی‌ها را تنها حکومت در خاور میانه می‌داند که با راهبرد طولانی‌مدت و پایبندی و صبر زیاد بالاخره به اهداف خود خواهند رسید. وی از این رو ایران را تنها کشوری تلقی می‌کند که ارزش معامله دارد چون رفتارهایش قابل پیش‌بینی است و اگر پا روی دمش گذاشته نشود هیچ خطری برای صلح جهانی و نظم مورد نظر غرب نخواهد داشت.
    البته در خواندن این کتاب باید همواره به سال نگارش آن که ۲۰۰۸ است توجه داشت. یعنی این کتاب پیش از خروج ارتش آمریکا از عراق، ظهور داعش، انتخاب روحانی و توافق برجام نگاشته شده است.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:04
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 1395/02/25 21:05 نظرات ()
    صحنه ای از نمایشنمایش استثنا و قاعده را جمعه به همراه همسر جان در سالن ارغنون دیدم. باز هم کاری از برشت. طبق معمول نمایش‌هایی که در این چند سال دیده‌ام، از دکور خبری نبود و در این میان نباید میل برشت به قصه‌گویی به جای نمایش رخدادها را بی‌اثر دانست. با این حال کارگردان‌ها سعی کرده بودند با ترفندهایی این شاخصه‌ها را تغییر دهند.
    داستان، پیرامون بازرگانی است که می‌خواهد پیش از سایر کاروان‌هایی که در جاده هستند، خود را به مقصد برساند تا قراردادی نفتی را امضا کند، اما مصائبی که در راه به وجود می‌آید مانع از این امر می‌گردد. در نهایت او تنها بازمانده‌ی گروه، یعنی باربر بیچاره‌اش را که «عضو هیچ اتحادیه‌ای نیست» از ترسِ این که قصد جانش را کرده با گلوله می‌کشد. غافل از این که باربر، می‌خواسته به او قمقمه‌ی آب خود را بدهد. کار به دادگاه می‌کشد. او که حالا ورشکست شده تنها با این ادله در دادگاه بر همسر باربر پیروز می‌شود که زندگی را باید بر اساس قاعده زیست و آن‌ها که می‌خواهند استثنایی ایجاد کنند مشکوک و محکوم هستند. یعنی آب دادن به بازرگانی که جز ضرر و تنبیه کاری برای باربر نکرده و دستمزد او را منوط به زود رسیدن کرده بود حماقت بوده است و این استثنا جان او را می‌گیرد.
    لباس بازیگران ناخودآگاه آدم را یاد پرولتاریا می‌انداخت. تنها بازرگان بود که به عنوان سرمایه‌دار، لباسی گران‌قیمت‌تر به تن داشت. این چنین نمایش‌هایی را شاید اگر در بیست‌سالگی می‌دیدم لذت می‌بردم چون در آن زمان عدالت را به همان شکل سوسیالیستی که برشت طرفدارش بود می‌پسندیدم. جنگ طبقه‌ها در این اثر مشهود بود. چیزی که مرا کمی آزرد، لحن مستقیم نمایش در توضیح چیزهایی بود که تماشاچی باید به آنها می‌رسید. البته این را هم باید افزود که برشت اصلاً این نمایشنامه را برای اجرا روبروی تمام طبقات اجتماعی (و احتمالاً سنی) نوشته بود تا آموزه‌های سوسیالیستی را به آن‌ها بیاموزد. هیچ پیچیده‌گویی و تعلیقی در داستان وجود نداشت و نمایش مانند یک معلم می‌خواست به شما آموزش دهد.
    بازی حمال کمی اغراق‌شده به نظرم رسید ولی رویهم‌رفته خوب بود. بازرگان خیلی خوب بود. استفاده از سایر بازیگران هم خوب در آمده بود. کارگردان سعی کرده بود سادگیِ بیش از حد کار را با بازی‌های اضافی بازیگران جبران کند. بیچاره قاضی چقدر دیالوگ حفظ کرده بود. خیلی طولانی و خسته‌کننده. البته اگر این همه حرف‌های قاضی به این عنوان بود که می‌خواست حکم ناعادلانه را با زبان سخت حقوقی پیچیده‌تر کند و لاجرم آن را توجیه کند، به نظر من، موفق بود.
    متن باید ساده می‌شد. دلیلی نداشت که با همان متن ترجمه به روی صحنه رود. خیلی جاها تغییراتی داده بودند اما در نهایت آنچه توی ذوق می‌زد متنی بود که ترجمه بودنش را فریاد می‌زد؛ آن هم ترجمه از آلمانی! به نظرم می‌آید که بهتر بود آوازها کمی بومی‌تر و شعرها را دقیق‌تر بازنویسی می‌کردند.
    در نهایت این که متوجه شدم کارگردان‌ها، کار سختی در تبدیل اثری که بیشتر به قصه‌خوانی می‌ماند، به کاری کرده بودند که آسوده‌تر درکش کنیم اما در نهایت این نمایش تاثیر لازم را روی من نداشت. نمی‌دانم در این میان چه کسی بیشتر مقصر بوده (برشت یا کارگردان‌ها)؟
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:07
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 1394/03/13 15:44 نظرات ()

    من و هم‌سن‌هام ندیدیم اما بعضی بزرگترا میگن تو دوران ابتدایی وقتی به مدرسه می‌رفتن یهو سر و کله‌ی آدمای سیبیلو که دو برابرِ اونا سن داشتنْ تو مدرسه پیدا شد. دولت گفته بود هر کس بخواد استخدام بشه باید حداقل مدرکِ ابتدایی داشته باشه. برای همین هم خلق‌الله فیلشون یاد هندستون کرده بود و از سرِ بی‌کاری و بی‌عاری که اون سال‌ها هم بدجور به جون ملت افتاده بود شال و کلاه کردن و کیف به دست (و احتمالاً با کفش ملی و آوازخوان) راهی مدرسه (بخوانید کارخانه‌ی تولیدِ مدرک) شدند.

    اما این وضع ادامه پیدا می‌کنه و همین که بچه‌های اون نسل می‌رن دبیرستان، دولتِ فخیمه‌یِ شاهنشاهی که نفحاتِ نفت حسابی مستش کرده بود اعلام می‌کنه هر کس از رعیت می‌خواد به خدمتِ دولت نائل بشه (بخوانید: جهتِ تضمینِ معاش به بدنِ پرنفتِ دولت بچسبه و هی میک بزنه!)  باید حداقل مدرکِ دیپلم داشته باشه.

    القصه؛ این وضع ادامه پیدا می‌کنه و هیچ سیل و توفانِ بنیان‌افکنی اعم از انقلاب و جنگ هم نمی‌تونه این وضع رو عوض کنه. تحصیل برای گرفتن مدرک قاعده‌ای می‌شه میان ایرانی‌هایی که دولتشون آنقدر بزرگ شده که ۸۰ درصد اقتصاد رو بلعیده. در این میان نفت هم کم مقصر نبود. ملتی که با دگنکِ پهلوی از قرونِ وسطایِ قجری به زور هول داده شده بودند میون مقتضیاتِ عصرِ مدرن، نفت رو به عنوانِ منبعی ابدی می‌دیدند که برایِ بهره‌مندی از اون باید درس می‌خوندن و توی یه رشته‌ای (که اصلاً هم مهم نبود چه رشته‌ای باشه) در دانشگاه قبول می‌شدن.

    سال‌ها بعد در دهه‌یِ نودِ خورشیدی دولتِ فخیمه آمار میده که سهمِ دانش‌آموختگانِ دانشگاهی از مشاغلْ در طول سی سال گذشته پنج برابر شده (که خبر خوبی است) اما شاخصِ بهره‌وری در همین مدتْ سقوطِ آزاد کرده (که خبر خیلی بدی است). یعنی باسوادانِ وطنی‌یِ متورم از علومِ چپانده‌شده در بیش از دستِ‌کم ۱۶ سال تحصیل، به اندازه‌یِ پدران بی‌سواد خود هم ارزشِ افزوده ندارند. یعنی تریلیاردها سرمایه‌گذاری در آموزش و پرورش و دانشگاه ما را به جایی رسونده که بتونیم ضرب‌المثلِ آفتابه خرجِ لحیم را به منصه‌یِ ظهور برسونیم.

    من متخصص توسعه نیستم و می‌دونم که برای تحلیل این وضع باید تخصص‌های مختلفی داشت اعم از جامعه‌شناسی، اقتصاد، آشنایی با مقدمات آموزش و کمی هم آشنایی با تاریخ اقتصادی معاصر ایران و فرنگ. اما تحلیل خودم به عنوان کسی که کار خبری می‌کنه و همیشه براش سوال بوده که در ژن ما ایرانی‌ها چیست که عادت و میل به درجا زدن داریم اینه که نفت برای مردمی که کوتاه می‌اندیشند از زهر مار هم بدتره! نفت باعث شده که اقتصاد ما از حالت طبیعی خارج بشه و مردم رو از پستان دولت آویزان کنه!

    البته خواننده‌ی باهوش سریع می‌فهمه که منظور من از نفت همون طرز استفاده از درآمدهای نفتی است وگر نه نروژ هم نفتِ زیادی داره که ۹۶درصدش را سرمایه‌گذاریِ خارجی می‌کنه تا خدای نکرده مثل ما دچارِ زغنبوتی به نام بیماریِ هلندی نشه.

    مثالی که من در موردِ مدرک‌گرایی زدم فقط یکی از مصادیقِ فلاکت‌بارِ پولِ نفته. مدرک‌گرایی به غیر از پرورش موجودات بی‌سوادی که حفظیات بدردنخوری در ذهن دارند و انتخاب رشته‌شان صرفاً از روی شانس بوده، نظام دانشگاهی را به سمتی برده که واژگانی چون دکتر و متخصص به عنوان عبارات مسخره بین مردم تبدیل شده.

    دولت‌های ما در طول ۹۰ سال گذشته هر روز بیشتر تحتِ تأثیرِ تخدیرِ پولِ نفت قرار گرفتن و اقتصادی که باید آزاد باشه را در چنبره‌ی خود در آورده‌اند. ما راهی نداریم جز این که دست از اختلافات سیاسیِ جفنگْ برداریم و با همکاری‌یِ تمامِ متفکرانِ اقتصادی و اجتماعی‌یِ وطنی برای رهایی از چنگِ این ماده‌یِ متعفن که تأثیراتِ مخربی بر جزءجزءِ زندگی‌یِ ایرانی‌ها گذاشته برنامه‌ریزی کنیم. باید ساختاری ایجاد کنیم که هیچ دولتمردی در آینده نتونه پول نفت رو خرجِ فریبِ عوام‌الناس کنه تا مثلِ الان کاسه‌یِ چه‌کنم بدست از خود نپرسیم آن مرد با هشتصد میلیارد دلار چه کار کرد؟!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:04
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 1394/02/27 15:40 نظرات ()
    ملتی داریم که سرانه‌ی خواندن کتابش مایه‌ی شرمساری انسان‌های این کره‌ی خاکی است. روزنامه هم نمی‌خواند. اخبار اینترنتی را هم مطالعه نمی‌کند. اوقات بی‌کاریش را یا در پارک می‌گذراند یا در شبکه‌های اجتماعی به دنبال ارضای نیازهای جنسی است. 

    حالا به این ملت ابزاری داده شده تا خودش را ابراز کند. تصور کنید فردی که مثلاً در عمرش یک رمان را تا آخر نخوانده بخواهد در مورد هر کس و هر چیز نظر بدهد. ابزار جدید با سخاوت تمام این مدیوم را به صورت کاملاً مردم‌سالارانه در اختیار هر جنبده‌ای که توانایی تایپ داشته باشد گذاشته. تصور کنید چقدر از مطالبی که نوشته می‌شود از روی نادانی و نفهمی خواهد بود و از همه بدتر این که این نادانی منتشر هم می‌شود. این وضعیت فقط منحصر به نوشته‌ها نیست بلکه موسیقی و ویدئو را هم شامل می‌شود. 

    به راستی چه می‌شود کرد؟
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 1393/09/14 10:53 نظرات ()
    شاید برای شما هم پیش آمده باشد که تمایلتان برای سرمایه‌گذاری در صنعت یا رشته‌ی تجاری‌یِ خاصی را برای کسی ابراز کرده‌اید و با این پاسخ مواجه شده‌اید که انحصارش دست فلان‌آبادی‌هاست و بیخودی نباید پولت را در این راه هدر بدهی. این توصیه‌ها غالباً از روی شنیده‌ها است اما در بسیاری از موارد صحت دارد و نمی‌توان منکرشان شد. برای مثال شما حتی نمی‌توانید در مورد ورود به صنعت بزرگ پرورش گل فکر هم بکنید چون فقط چند خانواده‌ی معروف از یک یا چند شهر و روستای خاص آن را در دست دارند و با تمام وجود با ورود افراد جدید مقابله می‌کنند. حتی در این راه ممکن است دست به ارزان‌فروشی بزنند تا فرد جدیدی وارد این رشته نشود. بعید نیست برای حفظ این انحصار در مافیای خودشان به خشونت هم متوسل شوند. اما این انحصار منحصر به بازار گل نیست. صنعت و رشته‌ای نیست که این انحصارها در آن وجود نداشته باشد. به جرأت می‌گویم که در طول چند سالی که به شکل موردی با رشته‌های مختلف کشاورزی و صنعت سر و کار داشته‌ام کمتر کسی را دیده‌ام که از این مسائل ننالد.
    امان از انحصار
    بی‌شک نظام قبیله‌ای و توجه به خانواده و فامیل در این مسائل حرف اول را می‌زند. ایرانی‌ها غالباً در درجه نخست می‌کوشند که اهداف شخصی خود را محقق کنند و به ترتیب اولویت‌های بعدی را به خانواده، فامیل، دوستان، هم‌ولایتی‌ها، هم‌شهری‌ها، هم‌نژادها و بعد هم‌زبان‌ها بدهند. چیزی به نام شایسته‌سالاری و رقابت سالم برای ما ایرانی‌ها بی‌معنی است.

    یکی از دلایل فرار نقدینگی از کسب و کارهای خُرد، وجود همین انحصارها است. وقتی افراد می‌سنجند که سپردن اندوخته‌شان به بانک‌ها می‌تواند سود مطمئنی را نصیبشان کند هیچ دلیلی نمی‌یابند که خود را درگیر بازی‌های خطرناک با فلان قوم و قبیله کنند. با فرار این سرمایه‌ها از بازار، ضررهای مادی و معنوی زیادی نصیب جامعه می‌شود. گروهِ اقتصادیِ مافیاییِ قبیله‌یِ مذکور، در نبودِ رقیب، چتر خود را بیش از پیش بر حوزه عمل خود پهن می‌کند و این بار برای طرف‌های تجاریِ خود شروطِ سخت‌تری تعیین می‌کند. این گروه هیچ دلیلی برای تغییر در شکل و نوع کالاهای تولیدی و افزایش کیفیت و بهره‌وری نمی‌بیند لذا مشتریان خود را هم بیش از پیش سرکیسه می‌کند. از سوی دیگر گروه‌های میانی نظیر فروشندگان و دلالان که الزاماً ارتباط قومی-قبیله‌ای با آن گروه ندارند به شکل خودکار مجبور به پذیرش شرایط گروه اول می‌شوند زیرا در صورت عدم قبول دستورات، از جرگه‌ی مشتریان ثابت مافیا حذف می‌شوند.

    من اطمینان دارم که مهم‌ترین راه برای نابودی این انحصارها نظارت سختگیرانه دولت است. تصویب قوانین آنتی‌تراست و ضدانحصاری‌یِ دقیق و روشن از سوی مجلس و الزام وزراتخانه‌های مربوطه نظیر صنعت، معدن و تجارت به برخورد قاطع با مافیاهای مختلف می‌تواند تضمینی باشد برای افرادی که می‌خواهند از سرمایه خود در جهت ایجاد ارزش افزوده استفاده کنند. به جرأت می‌توان گفت که هیچ قانونی در ایران دقیقاً برای مقابله با این انحصارها وضع نشده است. دستورالعمل‌ها و قوانین مربوط به اجرای اصل ۴۴ که ناظر بر خصوصی‌سازی است نیز معلوم نیست چه رویکردی در قبال این مسائل دارند.

    با این حال هر چند در میان قوانین موجود هیچ قانون ضدانحصاری وجود ندارد ولی قوانین دیگری که در حوزه مسائل اقتصادی و مدنی وجود دارند می‌توانند تا حدودی دست ناظران را در برخود با متخلفان باز بگذارند. به نظر من سازمان بازرسی کل کشور حتی در وضعیت فعلی می‌تواند با اعلام شماره تلفنی خاص جهت دریافت گزارش‌های مربوط به انحصارگرانِ غیررسمی با چنین تخلفاتی به شدت برخورد کند.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 1393/04/23 15:21 نظرات ()
    این روزها بار دیگر فلسطینی‌های بیچاره در وحشت چکمه‌پوشان صهیونیست به سر می‌برند. پدر و مادر فلسطینی در خانه نگران فرزندی که شاید موقع بازی در خیابان توسط سربازان اسرائیلی دزدیده شود و چند روز بعد خبر زنده سوزانده شدنش به گوش برسد. فرزندان هم نگران موشکی که شاید بر خانه‌ی آنها فرود آید و خاطرات آنها را همراه با پدر یا مادرشان تبدیل به تلی از خاک و خاکستر کند. کمی آنسوتر ملتی مدعی تمدن، صندلی گذاشته‌اند و در حال خوردن پاپ‌کورن به تماشای انفجار خانه‌های فلسطینی‌ها نشسته‌اند. نماینده‌شان هم در مجلس اسرائیل تز نابودی تمام فلسطینی‌ها از صغیر تا کبیر را می‌دهد.
    تا اینجای کار شاید برای خیلی از ما عادی شده باشد! همگی به خاطر داریم دختربچه‌های یهودی را که آروزی مرگ هم‌سن‌های عرب خود را روی موشک‌های ارتش اشغالگر می‌نوشتند. لذا از شنیدن وحشی‌گری صهاینه‌ی نژادپرست خیلی متعجب نمی‌شویم، اما...
    چیزی که بیشتر از همه عذابم می‌دهد همراهی ناخودآگاه و گاهی خودآگاه متوهمان وطنی با ارتش سنگدل صهیونیست است. این عده با همه‌ی ادعای حقوق بشرشان نه تنها این کار صهیونیست‌ها را محکوم نمی‌کنند بلکه به نوعی تأیید هم می‌کنند. هوخشتره‌ها و موهوم‌باستان‌پرستان که انگار هنوز در هیپنوتیزم آریامهر اسیرند کشته شدن این عرب‌ها را مایه‌ی شادی روح یزدگرد سوم می‌دانند و دلشان غنج می‌زند از ریختن آوار بر سر یک نوزاد عرب فلسطینی. بعضی از قشریون هم با این افسانه که این فلسطینی‌ها ناصبی هستند و مرگشان باعث شادی روح اولیاءالله می‌شود خود را راضی می‌کنند. عده‌ای هم که خود را مدرن و با انصاف می‌دانند با ژستی دیپلماتیک موضوع فلسطین را مربوط به ما نمی‌دانند و معتقدند ایران نباید در این مساله دخالت کند.

    من ریشه‌ی همه‌ی این‌ها را ویروسی به نام خودباختگی می‌دانم. خودباختگی در برابر هر آنچه مربوط به غرب باشد و از آن طرف آمده باشد. از دید خودباختگان ایرانی، بی‌شک یک خاورمیانه‌ای به مراتب ارزش کمتری نسبت به یک موبلوند آمریکایی دارد، حتی اگر فرد خاورمیانه‌ای دکتر جامعه‌شناس باشد و آن موبلوند آمریکایی کارگر آپاراتی. در منطق این خودباختگان هر آن کس که مورد تفقد و حمایت اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها باشد، متین و قابل دفاع است و هر آنچه که آنها خوششان بیاید استاندارد و درست. همین می‌شود که هنگام نقل خاطره از هم‌صحبتی با یک کارمند دون‌پایه‌ی اداره مالیات یکی از شهرستان‌های انگلیس چنان بادی به غبغب می‌اندازد که انگار با ملکه الیزابت دوم هم‌صحبت شده! و همین می‌شود که این صهیونیست های نژادپرست آدم‌کش را که از قضا پسرعموی همین اعراب هستند به دلیل آنکه آمریکا پشتشان است تایید می‌کند. من چشم‌انداز درمان این بیماری را اصلاً نزدیک نمی‌بینم.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 1393/02/21 18:01 نظرات ()

    می‌گویند که ایران و ژاپن تقریباً در یک زمان دریافتند که از دایره تمدن و توسعه عقب مانده‌اند. در ایران میل و احساس نیاز به توسعه تنها در لایه‌ی خاصی از نخبگان شکل گرفت اما در ژاپن همراهی طبقه حاکمه و مردم را نیز با خود داشت. اکنون با گذشت بیش از صد سال هنوز هم در ایران درگیر مخالفان توسعه هستیم و ژاپن بی‌محابا مرزهای دانش را می‌شکافد.

    به بهانه نمایشگاه کتاب تهران برنامه‌ای می‌ساختم که نظرم جلب شد به صحبت‌های اولیای فرهنگ که از کتاب‌نخوانی مردمِ این مرز پرگهر می‌نالیدند و ما هنرمندان مطلق گیتی را مقایسه می‌کردند با مردمان سرزمین آفتاب. جالب است بدانید که تشنگی برای کتاب بین این شرقی‌های آرام آنقدر زیاد است که به طور میانگین 90 دقیقه از وقتشان را هر جا که باشند غرق در کتاب‌هایشان می‌گذرانند. در آن دیار کفر، کم‌ترین تیراژ کتاب 15000 نسخه است و البته این مقدار فقط برای چاپ اول می‌باشد. برای این سوشی‌خورهای زردپوست، رسیدن مجموع تیراژ یک کتاب به 5 میلیون نسخه در نوبت چاپ چهارم چیز عجیبی نیست. درآمد نویسنده‌ها هم بسیار سرسام‌آور است زیرا کم‌ترین سهمشان از فروش 25 درصد است. این را هم بد نیست بدانید که پرتیراژترین روزنامه ژاپن به تنهایی، هر روز 9 میلیون و هشتصد هزار جریده دست مردم می‌دهد و مجموع تیراژ روزنامه‌های مملکتِ حافظ و سعدی به 12 درصد از آن میزان هم نمی‌رسد.

    تصمیم‌گیری درست، اخلاق خوب، قضاوت صحیح، اهمیت دادن به فرهنگ و میهن و مردم، جدیت در کار، سرمایه‌گذاری هدفمند، همه و همه با آگاه بودن به دست می‌آید؛ آگاهی نسبت به خود، جامعه و جهان. برای رسیدن به این آگاهی هم راهی جز مطالعه وجود ندارد. نالیدن از دست حکام و چرخ زمان، درد هیچ مملکتی را درمان نکرده و با آمدن و رفتن حکومت‌ها تنها دردها متورم‌تر شده‌اند. در هیچ جای جهان ندیده‌ایم و نخواهیم دید که مردمی بدون تغییر خود بتوانند سرنوشتشان را تغییر دهند. پس باید نالیدن را کنار گذاشت و دست در کتابخانه‌ی آکبند برد!


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 1392/11/3 17:42 نظرات ()
    ایرانیانِ آینده را فرض کنید که مثلاً در ۳۰۰ سالِ بعد نشسته‌اند و تاریخ را (احتمالاً به صورت دیجیتال!) تورق می‌کنند. به سده‌ی نوزده که می‌رسند یحتمل فحش و ناسزا می‌دهند به دودمان قاجار و سعی واسع حکام آن زمان در بر باد دادن خاک این کشور. احتمالاً ۳۰۰ سال بعد، ارزشِ اراضی که آل قجر برای گرفتن پول جهت سیاحت ممالک فرنگ به باد دادند بیشتر معلوم خواهد شد. الان دارم به این فکر می‌کنم که این آیندگانِ حلال‌زاده‌یِ ما، در مورد ایرانی‌هایِ سده‌هایِ ۲۰ و ۲۱ چه نظری خواهند داشت؟ ایرانیانی که نعمتِ بی‌بازگشتی به نام نفت را به ثمنِ بَخس به دست آوردند و آن را خرج واردات عدس و لوبیا و برنج و موز و شلغم و پیچ و بوق و شیر مرغ و جان آدمی‌زاد کردند و برای آنها هیچ نگذاشتند جز حجم انبوهی از بدهی و جمعیتِ زیاد. امیدوارم ما را با سده نوزدهی‌ها هم‌ردیف ندانند.


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:05
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 1392/02/27 13:44 نظرات ()
    مشکل بسیار بزرگی در نوشتن خط فارسی در دنیای اینترنت وجود دارد که که خیلی‌ از کسانی که در وب فعالیت می‌کنند هیچ اطلاعی از آن ندارند. مثلاً نمی‌دانند که بعضی از حروفی که تایپ می‌کنند را دارند با نویسه‌های عربی وارد می‌کنند و این مسأله باعث می‌شود که هم خودشان و هم دیگران در جستجوهای اینترنتی و حتی آفلاین به مشکل بخورند. متأسفانه از آن‌جایی که خیلی‌ها در دنیا ما را با عرب‌ها یکی فرض می‌کنند خیلی به استانداردهایی که ما در ایران داریم توجه نمی‌کنند و همان معیارهای اعراب را هم بر ما وارد می‌کنند! از جمله‌ی این استانداردها استانداردی است که برای صفحه کلید فارسی در ایران وضع شده. مایکروسافتی‌های نامرد وقتی که داشتند کیبورد فارسی را تنظیم می‌کردند هیچ توجهی به این نکردند که بین حرف «ی» فارسی و «ی» عربی و بین حرف «ک» فارسی و «ك» عربی تفاوت است. خیلی از فارسی‌زبان‌ها هم هیچ توجهی به این مسأله نکردند و به راحتی شروع به تایپ میلیون‌ها صفحه چه در اینترنت و چه در محیط‌های دیگر کردند. بعدها که در خیلی از سیستم عامل‌ها این مسأله اصلاح شد این بار با صفحه کلید جدید شروع به تایپ کردند غافل از این که بین کمک و كمك فرق است.

    بگذارید کمی فنی‌تر صجبت کنم. در استاندارد یونیکد به هر نویسه (کاراکتر) یک کد اختصاص داده شده. وقتی شما نوشته‌ای را در اینترنت ثبت می‌کنید، در حقیقت مجموعه‌ای از این شماره‌ها را به میزبان اینترنتی خود می‌فرستید. مثلاً برای حرف C بزرگ در خط لاتین کد 0043 (به صورت مبنای شانزده یا هگزادسیمال) اختصاص داده شده. این حرف یا شماره بین تمام زبان‌هایی که از این حرف استفاده می‌کنند مشترک است. حروف خاص دیگر که در زبان‌های دیگر استعمال می‌شوند هم شماره‌های خاص خود را دارند مثلاً é در فرانسه که دارای کد 00E9 است. این‌ها مخصوص مجموعه خط لاتین است.

    در مجموعه حروف عربی که فارسی را هم با استفاده از آن می‌نویسیم هم چنین حالتی وجود دارد. مثلاً برای حرف (ش) کد 0634 اختصاص داده شده و برای (ن) شماره 0646. متأسفانه وجود تشابه ظاهری و عدم آشنایی اکثر فارسی‌زبانان با تفاوت‌های خطوط معمول بین عرب‌زبانان و فارسی‌زبانان مشکلاتی به وجود آمده. برای بهتر متوجه شدن این موضوع بهتر است ابتدا برنامه Character Map رو در ویندوز از منوی Start سپس از All Programs سپس از Accessories و بعد از System Tools انتخاب کنید. فونت Tahoma را انتخاب کنید. دنبال حروف الفبای عربی بگردید. به سراغ حرف کاف عربی بروید. می‌بینید که این حرف بدون سرکش است و چیزی شبیه به همزه در خود دارد. به شماره آن در پایین همین برنامه نگاه کنید، شماره آن 0643 است. این حرف فارسی نیست و نباید هنگام نوشتن زبان فارسی از آن استفاده کرد. کمی پایین‌تر بروید و حرف کاف با سرکش را پیدا کنید. شماره آن 06A9 است. این حرف درست است. مشکل برای حرف (ی) بیشتر است. در حروف عربی دو حرف ی به صورت ی نقطه‌دار که دارای دو نقطه در زیر است و یک ى که به آن الف مکسوره گفته می‌شود و در کلماتی مثل موسی استفاده می‌شود وجود دارند. هر دوی این‌ها مخصوص نوشتن زبان عربی هستند. شماره اولی 064A و شماره دومی 0649 است. حرف ی فارسی دارای شماره 06CC است.

    مشکل دیگر در نگارش اعداد است. شکل شماره‌ها در عربی با فارسی متفاوت است. فرق ظاهری آن‌ها در نوشتن اعداد ٤٥٦ است که در فارسی به صورت ۴۵۶ نوشته می‌شوند و هر کدام کد خاص خود را دارند. از آن گذشته هر کدام از اعداد فارسی و عربی هم کد خاص خود را دارند. یعنی هر چند عدد ۱ در هر دو نگارش به یک شکل نوشته می‌شود ولی در مجموعه کدهای یونیکد دو خانه‌ی جدا (برای عربی و فارسی) برای آنها در نظر گرفته شده.

    ممکن است این پرسش برای شما پیش بیاید که بر فرض که من واژه‌ی «کمان» را با کاف عربی بنویسیم یا با کاف فارسی؛ چه فرقی ایجاد می‌شود؟ من که منظورم را رسانده‌ام. مشکل زمانی پیش می‌آید که شخصی بخواهد همین واژه را از طریق موتورهای جستجوگر پیدا کند. اگر واژه‌ی مورد نظرش را با حرف «کاف» که شما تایپ نکرده‌اید وارد کند احتمالاً به نتیجه‌ی مورد نظرش نمی‌رسد.

    خوشبختانه برنامه‌نویسان گوگل این مشکل را متوجه شدند و با توجه به نوع واژه‌ای که تایپ می‌کنید حروف شما را درست تشخیص می‌دهد. اما فرض کنید در طول یک متن در یک فایل Word یا یک صفحه‌ی اینترنتی به دنبال کلمه مورد نظر خود بگردید. در این حالت اگر واژه را با همان نویسه‌هایی که نویسنده اصلی تایپ کرده وارد نکنید به هیچ وجه به نتیجه دلخواهتان نخواهید رسید.

    یک نمونه را در این جا ذکر می‌کنم تا به عمق فاجعه پی ببرید: سایت خبری تابناک مثل خیلی از سایت‌های فارسی‌زبان دیگر بدون اطلاع از موارد فوق دست به انتشار اخبار می‌زد. برای مثال می‌توانید به خبری که در سال ۱۳۸۸ در مورد نامه‌ی هاشمی به رهبری داده است مراجعه کنید:


    از هر مرورگری که استفاده می‌کنید با استفاده از کلیدهای Ctrl+F می‌توانید به جستجوی کلمات بپردازید. این کلیدها را فشار دهید و مثلاً به دنبال واژه‌ی «رهبری» بگردید. اگر از صفحه‌کلید استاندارد استفاده می‌کنید به هیچ‌وجه نخواهید توانست این واژه را پیدا کنید در حالی که این واژه بیش از ۱۰ بار در متن تکرار شده. خوب نگاه کنید و وجود دو نقطه زیر حرف ی را ببینید. به نظر می‌رسد سایت تابناک اخیراً متوجه این مشکل شده و اقدام به حل آن کرده (ولی نمی‌دانم با آرشیو خود چه می‌خواهد بکند؟!). یکی دیگر از هزاران سایتی که دچار این مشکل هستند سایت دایرةالمعارف بزرگ اسلامی به آدرسی www.cgie.org.ir است.

    برای این که شما را بدون راه‌حل رها نکرده باشم باید خدمتتان عرض کنم که کاربران سایت ویکی‌پدیای فارسی به آدرس fa.wikipedia.org از ابتدا متوجه این موضوع شدند و اجازه ندادند هیچ کاربری اقدام به ارسال مطالب همراه با نویسه‌های اشتباه بکند. اگر دچار این مشکل هستید و می‌خواهید آن را حل کنید کافی است به صفحه‌ی فارسی‌نویسی در این وبسایت مراجعه کنید. نشانی آن هم از قرار زیر است:


    اگر مشکلی داشتید با خود من مطرح کنید یا در صفحه‌ی بحث همان صفحه در ویکی‌پدیا بنویسید تا کاربران خبره‌ی آنجا به شما کمک کنند.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:06
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 1391/10/21 03:38 نظرات ()
    بالاخره به عراق سفر کردم. سفر را به بهانه اربعین حسینی رفتم اما قصدم فقط اربعین نبود. می‌خواستم با زندگی مردمی که سال‌ها تحت فرمان یک دیکتاتور خونخوار زندگی کردند آشنا شوم و از نزدیک ببینم سبعیت صدام و خانواده‌اش چه بر آن‌ها آورده؛ شهرها و خیابان‌ها و امکانات رفاهی‌شان در چه وضعی است و یک دهه پس از «سقوط»، حاکمان جدید چه گلی به سر مردم زده‌اند.

    امّا انبوه زائرانی که می‌خواستند روز چهلم شهادت امام سوم‌شان را در کربلا باشند آن‌قدر زیاد بود که نتوانستم به تمام اهدافم برسم ولی همین جمعیت میلیونی توجه من را به تغییر هنگفتی که در حال رخ دادن در منطقه است سوق داد. ملتی در حال بیدار شدن و شناخت توان خود است. بی‌دلیل نبوده که شیخ‌های منطقه و وهابی‌ها آن‌قدر پول خرج می‌کنند تا ترس و ناامنی را در عراق دامن بزنند. در عراق آن قدر شیعه دیدم که باورم نمی‌شد این همه سال صدام توانسته باشد آن‌ها را دور از همه چیز نگه دارد و از ابراز احساسات مذهبی‌شان جلوگیری کند. شک ندارم که وقتی صدام اعدام شد هیچ کس در روی کره‌ی زمین به ناراحتی وهابی‌ها نبود. صدام با کشتار وسیع شیعیان و ایجاد جو اختناق عجیب و غریب توانسته بود آن‌چنان ترسی در مردم ایجاد کند که هیچ کس حتی جرأت ابراز مذهب نداشته باشد چه برسد به تبلیغ آن.

    حالا اما باید باشید و ببینید... حرکتی در جریان است... بنیان جدیدی در حال شکل‌گیری است. اگر استراتژیست‌ها این توان بالقوه را به موقع درک نکنند از قافله عقب خواهند ماند. هر ساله چندصدهزار زائر به جمعیت سال پیش اضافه می‌شود و توان تروریست‌ها برای ترساندن آن‌ها کم‌تر. توانی که مذهب در جذب معتقدان دارد و موجی که می‌تواند بیافریند امروزه نه تنها کم نشده بلکه به نظر می‌رسد تبدیل به عاملی تعیین‌کننده شده‌است. حداقل در مورد خاورمیانه که این طور به نظر می‌رسد. شاید اگر این زائران شیعه نبودند و کسی که به زیارت قبرش می‌روند حسین نبود پیش‌بینی من برای تبدیل شدن این منطقه به قطب توجهات سیاستمداران بسیار دور از ذهن می‌نمود. هر چند که قبول دارم خیلی از زائران به منظور برآوردن حاجات و آرزوهایشان رنج فرسنگ‌ها راه را به جان می‌خرند اما بسیاری از آن‌ها را دیدم که نه برای نیل به حاجات و دعا برای خانواده‌شان بلکه برای آن آمده بودند که نشان دهند همچنان هستند و فرهنگشان همچنان زنده است. انگار آمده بودند که اتفاقاً با جمعیت زیادشان به دشمنان تاریخی‌شان در منطقه و دشمنان جدیدشان در آن سوی دریاها بگویند: هیهات من الذله. پرچم‌های بحرین که در کنار پرچم‌های مذهبی روی سر عزادران موج می‌خوردند این ادعا را ثابت می‌کنند.

    مطمئناً کسی که بتواند حمایت این ملت عظیم را به‌دست آورد می‌تواند تغییرات بزرگی ایجاد کند. هیچ کس نیست که نداند ایران چه تأثیر بزرگی می‌تواند در حرکت‌های این مردم داشته باشد. عمق روابط مذهبی ما با این ملت آن‌قدر زیاد است که بهترین فرصت را در اختیارمان می‌گذارد تا از فرصت‌هایمان استفاده کنیم و نه تنها هر چه در طول حاکمیت آن دیوانه‌ی قاتل بر عراق از دست داده‌ایم به دست آوریم بلکه مرزهای معنوی خود را تا سر حد کشورهایی ببریم که امنیت ما را بر نمی‌تابند.

    در پست‌های بعدی بیشتر در مورد سفرم خواهم نوشت. این را از آن بابت نوشتم که تأثیر حضور میلیونی مردم را بر خود نشان داده باشم.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:06
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 1390/11/13 01:10 نظرات ()

    بالاخره تصمیم کبری را گرفتم و خودم را جمع و جور کردم و دلم را که به سوی کار نمی‌رفت ملتمسانه فرا خواندم و دستانم را به زور وا داشتم که چند کلمه‌ای در این وبسایت-وبلاگ شخصی پستی* بفرستند. تازه این جا بود که مشکل اصلی رو شد! در ابتدا مغز هنگ بود و هی ارور می‌داد. شده بود عین جیبم در ته ماه؛ پاک پاک! داشتم نا امید می‌شدم که سیلی از موضوع از درو دیوار بر کله‌ام فرو ریخت. حالا مانده بودم کدام را بگویم! بعد که انتخاب کردم مشکل دیگری رو شد. این بار گفتم اصلاً چرا بگویم! حالا اگر من نگویم مگر چه می‌شود.

    در همین گیر و دار بودم که حافظه (که هر چند نصیب خاصی از آن نبرده‌ام!) آمد و مرا برد به دوران ماقبل‌الدانشجویی که هی شریعتی می‌خواندم و زور می‌زدم که بفهمم، غافل از این که آن حرف‌ها را باید تجربه کرد و پیراهن‌ها پاره کرد. اولین بار نام عین‌القضات همدانی را در کتاب‌های شریعتی خواندم و از همان زمان، این تکه بدجوری مرا گرفت:

    «هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی خود که چون وا خود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می‌ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید، اگر هیچ ننویسم هم نشاید، اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید، و اگر این واگویم نشاید، و اگر وانگویم هم نشاید، و اگر خاموش شوم هم نشاید.»

     

    انگار این آدم از فاصله‌ی تقریبی یک هزاره، دارد من را نصیحت می‌کند و درد خودش را که از قضا درد خیلی‌ها هم است بیان می‌کند.

    با این حال عین‌القضات هم کمکی به حل مشکل نکرد! در آخر مصمم شدیم بنویسیم!! زیرا اولاً نوشتن را بهتر از ننوشتن یافتیم وحرکت را بهتر از سکون. ثانیاً، شک عین‌القضات در گفتن و نگفتن بین آن چیزی بود که با دیده‌ی جان می‌دید و آن چه ما می‌خواهیم بگوییم، نهایتاً با دیده‌ی سر. لذا رویمان را کم کردیم و فقط خالصانه از خالق گیتی خواستیم که ما را به راه سعادت هل بدهد و نگذارد آن چه که می‌نویسیم طنابی شود بر گردنمان و مثل عین‌القضات شمع‌آجینمان کنند. (باشد که ببینیم چه می‌شود!)

     

    * آمدم بنویسم پست که اشتباه معمول ناشی از کیبوردهای غیراستاندارد را کردم و نوشتم ژست. امیدوارم در دنیای واقعی هم به همین سادگی گیر ژست نیفتم.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/5 13:06
    ارسال دیدگاه