پنجشنبه 1390/11/13 01:10 نظرات ()

بالاخره تصمیم کبری را گرفتم و خودم را جمع و جور کردم و دلم را که به سوی کار نمی‌رفت ملتمسانه فرا خواندم و دستانم را به زور وا داشتم که چند کلمه‌ای در این وبسایت-وبلاگ شخصی پستی* بفرستند. تازه این جا بود که مشکل اصلی رو شد! در ابتدا مغز هنگ بود و هی ارور می‌داد. شده بود عین جیبم در ته ماه؛ پاک پاک! داشتم نا امید می‌شدم که سیلی از موضوع از درو دیوار بر کله‌ام فرو ریخت. حالا مانده بودم کدام را بگویم! بعد که انتخاب کردم مشکل دیگری رو شد. این بار گفتم اصلاً چرا بگویم! حالا اگر من نگویم مگر چه می‌شود.

در همین گیر و دار بودم که حافظه (که هر چند نصیب خاصی از آن نبرده‌ام!) آمد و مرا برد به دوران ماقبل‌الدانشجویی که هی شریعتی می‌خواندم و زور می‌زدم که بفهمم، غافل از این که آن حرف‌ها را باید تجربه کرد و پیراهن‌ها پاره کرد. اولین بار نام عین‌القضات همدانی را در کتاب‌های شریعتی خواندم و از همان زمان، این تکه بدجوری مرا گرفت:

«هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی خود که چون وا خود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می‌ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید، اگر هیچ ننویسم هم نشاید، اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید، و اگر این واگویم نشاید، و اگر وانگویم هم نشاید، و اگر خاموش شوم هم نشاید.»

 

انگار این آدم از فاصله‌ی تقریبی یک هزاره، دارد من را نصیحت می‌کند و درد خودش را که از قضا درد خیلی‌ها هم است بیان می‌کند.

با این حال عین‌القضات هم کمکی به حل مشکل نکرد! در آخر مصمم شدیم بنویسیم!! زیرا اولاً نوشتن را بهتر از ننوشتن یافتیم وحرکت را بهتر از سکون. ثانیاً، شک عین‌القضات در گفتن و نگفتن بین آن چیزی بود که با دیده‌ی جان می‌دید و آن چه ما می‌خواهیم بگوییم، نهایتاً با دیده‌ی سر. لذا رویمان را کم کردیم و فقط خالصانه از خالق گیتی خواستیم که ما را به راه سعادت هل بدهد و نگذارد آن چه که می‌نویسیم طنابی شود بر گردنمان و مثل عین‌القضات شمع‌آجینمان کنند. (باشد که ببینیم چه می‌شود!)

 

* آمدم بنویسم پست که اشتباه معمول ناشی از کیبوردهای غیراستاندارد را کردم و نوشتم ژست. امیدوارم در دنیای واقعی هم به همین سادگی گیر ژست نیفتم.